![]() |
![]() |
|
| ¸.•*``*•.¸عشق هرگز نمی میرد¸.•*``*•.¸ |
|
روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود . دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمی کرد . خانواده دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق نا ممکن برگیرد . و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد . اما او تنها لبخند میزد . او می دانست که همگان تصور می کردند و عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده . . . اما خودش می دانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند . اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند . پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد . . . وی گفت : فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد ، زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در آنجا گفت : من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمی کنم . تنها یک خواسته دارم . . . من به تمامی دختران شهر تخم گلی را می دهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند . هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود . دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت . . . دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر می کنی پسر پادشاه میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب می کند . . . ! اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است . . . روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک می شد . . . اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود می رسید و به آن آب می داد و از آن مراقبت می کرد گلی از آن نمی رویید . . . او روز به روز افسرده تر می شد . به گفته دوستانش پی می برد . تا روز موعود . . . . که همه دختران شهر با گلدان هایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند . . . یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رزهای سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز . . . اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد . تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند . . . شاهزاده که گلدان ها را یکی یکی می گرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد . . . سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب آورد . . . پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده . . . . همهمه ای راه افتاد . همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه می کردند . . . که پسر پادشاه گفت : مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود . در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود . . . !! پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت . . . . . . . . . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:3 توسط علی |
|
|
روز تولد تو .... روز شروع عشقه ..... روز شروع خوبي ...... روز طلوع عشقه ......
هـر که عاشق شـد جفـا بسيار مي بايد کشيد
ای خدا جرا نمیفهمه چقـــــــــــــــــــــدر دوسش دارم
و تولد تو همراه با لبخندهاي تو زيباتر ! تو اين روزهاي بهاري اومدي به دنيا . توي روز تولدت دنيا بايد بخنده و تموم اين دنيا فداي خنده هاته . ای یار مهربونم ، تولدت مبارک!! فدای موهای تو هزاز هزار شاپرک .
زندگیم فدای اسمت گلم غمتو میخرم ! خاک غمت میریزم بر سرم تویی تو دنیا حرف آخرم
اینم عکس منو ویدا با پتی که با هم اومدیم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیرون
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:27 توسط علی |
|
|
شكسپير مي گويد : طوري نميشه آدم واسه كسي كه دوستش داره غرورش را از دست بده
این شعر را تقدیم میکنم به عزیز دلم ، ویدا ی گلم که از دستم ناراحته : « غرور عشق » دل من بس کن اشکت را قطع کن دوا دارم واسه تو غرورت کم کن کاشکی اونم بدونه که چشمام واسش بارونیه شبانه روز ، همه وقت مرگ فاصله ها آرزومه حالا که می خوای بذاری بری یو تنها بمونم پشت سرت رو هم ببین غرورمو شکسته ام نامید نکن ، امید زنده بودنم به انتظار نشسته ام لحظه شمار لحظات تا ببینی ، چشمانی خیس آب می خوام ازت بمونی تا ابد ، واسه همیشه طاقت دوری من ندارم میمیرم بی تو ای عزیــــــــــزم غرور من اینه که به دنیا میگم من تو رو دارم من تو رو دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:38 توسط علی |
|
|
امروز روز خیـــــــــــــلی بدی بود در مورد این روز چیزی نمی نویسم فقط در دفتر خاطراتم مینویسم ویدا با همه بدی های امروز باز هم .....
امشب دلم تاب نمیاره . تصمیم گرفتم دباره شعری برای دلم بگم . ویدا شعر من واسه توست . مرگ فاصله ها روزی که می شدیم در برو بر هم نشد شویم بر هم و در بر فاصله ها نشد تهی خدا نخواست شاید , خدا نخواست بــه دانست نشود دیده ی ما دیدار فاصله ها نشد تهی مرگشان نرسید و مرگــــمان فرا رسید ای که دور از منو در یاد منی با خبر باش که دنیای منی از آوارگی چه سودی را عاشق ؟ معشوق در نیافت آوارگی اش را در نبودت می سوخت گداخته ای در سینه گداخته ای داغ تر از داغی گفته بودی لحظه شماری در لحظات ولیکن ....... ولیکن دیده هامان نشد آشنا با هم دیدن تو آرزوم بود حتی واسه ی یه لحظه سردی نگاه نشکست فاصله ها سزای ما بود امید است شود روزی مرگ فاصله ها سر مزار قبرشان سالگرد جشنی تو B میمیرم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:22 توسط علی |
|
|
نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟ شمع جواب داد مگه ميشه كسي كه تو قلبمه بسوزه و من اشك نريزم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:12 توسط علی |
|
زیبایی زندگی در همین است که احتمال دارد رویاهای ما به حقیقت بپیوندند . (پائولو کوئیلو)
امشب شب عشـق است و عاشقـــــــان کنار هم , ولی ما.... 25/11/1386 روز عشق است , ولی یارم در برم نیست . اما بدان هر کجا هستی امشب , همیـــــــشه در قلــــــبمی ولنـتـــــــاینت مبارک عز یــــــــــــــــزم .
┓┏┓┏┓━━┏┓━━┏┓━━┏┓┏┓☆ ┃☆┃┃┃┓┏★┃┓┏┃┃┓┏┃┃┛┗┃ ┃┛┗┃┃┛┗┃┃┛┗┃┃┛┗┃┃┓┏┃ ┛┏┓┗┛━┏┃┛━☆┃┃┓┏┃┃┃☆┃ ┛┗VALENTINE┛♣..........┛┗┛┗┛┗┛┗┛┗
گرچه دوری زبرم همسفر, جان منی , قطره اشک و در دیده گریان منی . این مپندار که یادت برود از نظرم . خاطرت جمع که در قلب پریشان منی .
این وبلاگ را من با ویدای عزیزم اداره می گنیم و امیدواریم که به بینهایت برسه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:3 توسط علی |
|